تا دوست داشتن هست،چرا عشق؟!!!

مي خواهم دور عشق يك خط قرمز بكشم

سامان دلم برا دستات تنگ شده

کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم

من الان با یه شوهر و تو ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 12:38  توسط samaniii va mayamiii  | 

salam manam maryam ama in bar bedone saman.alan dg zendegi gozashtamo nadaram ba yeki dg aghd kardam

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 23:45  توسط samaniii va mayamiii  | 

سامان مهم نيست كه فردا چي ميشه مهم اينكه امروز دوست دارم

سامان عشق من عاشقم باش تو غربتي كه سرده تمام شب و روز غريبه از من و ما پس:عشق من،عاشقم باش عشق من،عاشقم باش عشق من،عاشقم باش تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی کهنه حدیث عشقو تفصیر تازه کردی گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن از خود گذشتن من یعنی به تورسيدن عشق من،عاشقم باش عشق من،عاشقم باش قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن از عشق زنده بودن،ازعشق جون سيربودن وقتی که هق هق عشق ضجه احتیاجه سر جنون سلا مت که بهترین علاجه عشق من،عاشقم باش عشق من،عاشقم باش عشق من،عاشقم باش اگر مهلتي نيست براي با توبودن اگرچه فرصتي نيست عشق من،عاشقم باش نزاربيفتم از پا بمون با من كه بي تو نمي رسم به فردا عشق من عاشقم باش

وقتی من کنارتم
می بینی همیشه یارتم
واسه چی میسوزونی این دل غمگین و خسته منو

به خدا سخته بدونی

یه روزی تنها می مونی

آخه نمیتونم باور کنم دوری و ندیدن تو رو
قصه هامو ازین به بعد واسه کی بخونم

می دونم تا ابد تک و تنها میمونم

میمیرم اگه دیگه باز تو رو نبینم

می دونم برای تو دیگه نمی مونم

این قلب من بدون تنها تا همیشه واسه من میسوزه

این تنهایی بدون تو سوخته قصه امروز و دیروزه

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم

سامانم آغوشت را بگشا من در راهم

از تو ای عشق در این دل چه شرر ها دارد...یادگار از تو چه شبها به سحر ها دارد ! با تو ای راهزن‌ دل چه سفرها دارم...گرچه از خود خبرم نیست خبر ها دارم...تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی دل سودا زده ام را به حبیبم دادی ......بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی ...داروی کشتن من یاد طبیبم دادی...آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی دل سودا زده ام را به حبیبم دادی ......

سامان چه سرمستم که می آیی
یه جان سرو زیبا
سبز خواهم شد
بسان قاصدک ها من رها از غصه خواهم شد
حبیبا سال نو را
سال نور و عاشقی فرما
بفهمان زندگی بی عشق نازیباست
که قدر لحظه ها در لحظه ناپیداست

غم عشقت بيابون پرورم كرد
هواي بخت بي بالو پرم كرد
بمو گفتي صبوري كن صبوري
صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وزبسترِ عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت


ديدي كه رسوا شد دلم ....

غرق تمنا شد دلم....

ديدي كه من با اين دل بي آرزو عاشق شدم ....

با آن همه آزادگي بر زلف او عاشق شدم ....

اي واي اگر صياد من ...

غافل شود از ياد من ،قدرم نداند ....

فرياد اگر از كوي خود ....

وز رشته ي گيسوي خود بازم رهاند...

در پيش بي دردان چرا فرياد بي حاصل كنم ....؟

گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم....

واي ز دردي كه درمان ندارد فتادم به راهي كه پايان ندارد

از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او

تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم

ديدي كه در گرداب غم از فتنه ي گردون رهي

افتادم و سرگشته چون امواج دريا شد دلم....

بيا که از حد گذشت ايام دوری
کنم تا کی زمهجوری صبوری
اگرچه دوری از چشمان فايز
ولی با دل تو دايم در حضوری

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم


سامان مهم نيست كه فردا چي ميشه مهم اينكه امروز دوست دارم
سامان مهم نيست كه فردا كجاي مهم اينكه هر جا باشي دوست دارم
سامان مهم نيست تا ابد با هم باشيم مهم اينكه تا ابددوست دارم
سامان مهم نيست قسمت چي ميشه مهم اينكه قسمت شد دوست داشته باشم

به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيكرانه را جدي نگرفته ام.........
حتي عشق را.............

اما انتظار سخت نيست براي کسي که دلش پيشت باشه.
انتظار سخت نيست اگر بدوني يکي هم هميشه منتظر تو بوده.
انتظار سخت نيست اگر بخاطر عزيزترين کست ساعتها بيدار باشي.
انتظار سخت نيست اگر بخاطر دوست داشتن کسي ساعتها منتظر بماني.
پس منتظر ميمانم ....و منتظر بمان ....اي يار هميشه همراه من

يه روز دل نشست با خودش فكر كرد از اين به بعد سنگ ميشم سنگ شد رفت ميون سنگ ها نشست اما اون جا هم عاشق يه سنگ شد.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:37  توسط samaniii va mayamiii  | 

سامانم امید من تو این شب نا امیدی

سامان بیا که از غم دل با تو تمام نگفته ام

آن گوشه که از غم تو بود را باقی گذاشته ام

ببین رسوا شدم پیش تو ای دل عجب رسوایی ام حال غریبی است

عجب دیوانۀ مست نگاهت احساس شاعرانه لطیفی است

سامانم سودای عشقت چنان در دل افتاد

ای نجیب،عاشقانه و غزلوارۀ مست

چنان آشکارا شدم عاشق تو

که با رنگ چشمت از یاد بردم هر چه بوده وهست

شهر کوچک اما دریایی قلبم را برای ورود تو گلباران می کنم .
در انتظارت هر لحظه شقایق می شوم
.
تپشهای قلبم مانند آواز خوش قناری های عاشق ورود تو

کبوترم را به شهر پر عشقم خبر می دهند.
آن لحظه ورود عشقی چون عشق تو را در قلبم حس می کنم
.
احساس زیباییست
...
زیباترین احساس که وجودم را بهاری می کند
.
در اعماق قلبم برای عشقت آشیانه ای از عشق و محبت خواهم ساخت

و تو آن شاهزاده ی شهر من خواهی بود
.
کبوترم همیشه با من بمان
.
دوستت دارم سامان

 

یه شب زیر بارون که چشمم به راه

می بینم که کوچه پر نور ماه

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

سامانم امید من تو این شب نا امیدی

سامان شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو
بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به
دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز
سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر
است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه
مي کنم و منتظرت هستم...

سامان از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

سامان صدایت می کنم با اشکهایم ای نگار من

بیا امشب به بالین نگاه سوگوار من

ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید

ترا می خواند این آشفته قلب بی قرار من

منم مریم مجنون ترین لیلی که در آیینه ی حسرت

خیال با تو بودن زنده ام می دارد یار من

سامانم تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را

سامان تو چه ميداني اين دل كه پشت پيراهني به رنگ سبز است  چقدر دلتنگ توست  اگر

دهليز هايش را ببيني كه با نام تو تزيين شده و اگر صداي تند و هيجان الودش را بشنوي

.
ان وقت شايد كمي فقط كمي مرا درك كني تو كه هر شب به خوابم ميايي .
چه مي داني اين چشم كه از ميان تيرهاي مژ گان و كمان ابروان


ردپاي تو را دنبال ميكند .چقدرمشتاق ديدار توست مگر نه اين


كه تو نی نازم بودي پس چرا رفتي و خودت را پشت امواج فاصله


پنهان كردي و ابرهاي گر يان را به سوي من فرستادي تا هم


چنان و همواره به يادت ببارند


.
خيلي دلتنگ توام . گلوي پر از بغض من هم چنان واژهء دوستي


را فرياد مي زند تا شايد باد صدايم را به سرزمينت برساند و تو


بشنوي كه هنوز هم دوستت دارم

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني

آنقدر مات كه حتي مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

ناز چشمان تو قد مژه برهم زدني

سامانم دل تنگیت را دوست دارم

سامانم دل تنگیت زیباست

شاید تمام با تو بودن های من رویاست

این با تو بودن را غنیمت می شمارم

اخر که می دانم دلم تنهاست

آی خدا من عاشق سامانم

آی خدا سامانمو همیشه شاد نگه دار

آی خدا ....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:54  توسط samaniii va mayamiii  | 

سامانم قشنگ روزگارم دوست دارم

سلام قشنگ روزگار/باز اومدم به ديدنت/سري به ما نميزني/دلتنگ بودم ببينمت/نگي يه وقت عاشق ما/بازم هوايي شده ها/نيومده سر قرار/شروع بي وفايي ها/هر روز ميام به پيش تو/تا که بگم دوست دارم/با اينکه تکراري شده/جز اين که حرفي ندارم/قشنگ روزگار من/راستي از اونجا چه خبر/اينجا که بد تا ميکنن/با عاشق هاي دربه در/فداي ناز خنده هات/الهي که دلم فدات/خيلي دلم تنگه برات/بهم ميگن ديوونه اي/چيکار به عشقمون دارن/از جون ماها چي ميخوان/ما که همو ميخواييم ديگه/چرا جدايي رو مي خوان؟/مامان واسم نذر ميکنه/ميگه شفا تو ميگيرم/نمي دونه شفا تويي/تو که به عشقت اسيرم/قشنگ روزگار من/خيلي دلم تنگه برات/دل تو هم تنگه يا نه؟/فداي مهربوني هات/گل قشنگ و ناز من/نماز من نياز من/عاشق تو خسته شده/اسيرو پر بسته شده/چرا سراغم نمياي/غريبم اينجا عشق من/شايد که من رو نميخواي/هر روزکه به پيشت ميام/گلهاي مريم ميارم/همون هايي که دوست داري/با اينکه من دوست ندارم/گلهاي تلخ مريمو/چون که به يادم مياره/طالع نحس و تلخمو/قشنگ روزگار من/چرا واسه تولدم/رفته بودي گل بخري/من گلا رو دوس ندارم/ چون تو فقط گل مني/رفتي واسه تولدم/گل بياري اما چرا/چرا ماشين سرنوشت/قسمت رو اينجوري نوشت/لبخند هنوز رو لبته/چرا ميخندي گل من/به گريه هام ميخنديدي؟/گل هاي مريم يه طرف/گل منم تو بغلم/قشنگ روزگار من/گل واسه تو چي بيارم؟/پرپر کنم خودم رو من؟/بدجوري ميخوامت گلم/حسابي اما خسته ام/طاقت دوري ندارم/بزار که پيشت بخوابم/شايد تو خواب بياي پيشم/تو رو تو خوابم ببينم/تو رو تو آغوش بگيرم/سامانم قشنگ روزگارم

به تو می پیوندم،در آن هنگام که به تو می اندیشم.وآن هنگام که تو را به یاد می آورم،به تو می پیوندم.در آن زمان که به پیشت میرسم خاموش میشوم،از شرم زیباییت کور میشوم و وقتی دوباره چشم باز میکنم تو رفته ای...آه!باز هم رویایی دیگر بی تو و ناتمام به سر شد.چشم هایم را میبندم،به امید رویایی دیگر،

رویای تو سامانم

دوست داشتم یکی از نقطه های رنگارنگ روی بال یک پروانه باشم.زیرا اگر چنین باشم تمام عمرم جز همهمه رنگها.گرمای آفتاب و بوی خوش گیسوانت چیزی حس نمیکنم.زمانی که پروانه را پذیرا میشوی لطافت گلبرگهای لطیف تنت را با تمام وجود تنفس میکنم که مبادا امروز آخرین روز زندگی پروانه باشد.دوست ندارم پروانه باشم.عمر پروانه کفاف دلتنگی مرا نمیدهد.میخواهم نقطه رنگی باشم که با تولد هر پروانه چشمانم باز شود و دگر بار امید دیدار تو مرا متولد کند.محبوب من.من زاده امید و تنهایی ام دوست دارم تو را در تنهایی خود داشته باشم. سامان میخواهم در کنار تو باشم و تو را سیر نظاره کنم.بدون اینکه مرا ببینی.میخواهم . . .

آدمــک اخـر دنـیــاسـت بخـند

آدمک عشق همین جاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخـی کاغـذی مـاسـت بخند

آدمک خر نشوی گـریـه کـنی

کـل دنـیـا سـراب اسـت بـخـند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بـه خدا مثـل تو تنهاست بخند

دیر گاهیست که در دورترین وادی این دیر بزرگ

نفسی هرلحظه

دم امید به صحرای دلم می بخشد

و دلم با یادش

چشم بر ماه در آن تیرگی شب بستست

و نگاهش به زمین

به شکوفنده ترین

گل باغ ابدی

قفسی ساخته از جنس بلور

که حریم حرم هرم نفس های تو را حفظ کند

خاطراتم که ورق می خورد از صحنه ی بیداد زمان

یاد تو همچو نسیم

در گلستان دلم می پیچد

شک نکن

تا نفسم با نفست خورده گره

تا تمنای دلم می طلبد دست تورا

سامان با تو خواهم ماند تا اوج

تا وسعت پرواز تمنای دلم

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم یه عشقه که اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی مثل پونه ها تو پاییز

سرنوشت تو سفیده ،ماجرای من غم انگیز

یه جوری دیوونتم،فکر نکن این یه اعترافه

همیشه نبودن تو ، کرده این دلو کلافه

اما روح من یه دریاست، پره از امواج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش،خنجر حرفای مردم

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه به آخرش رسیدن

من که آسمون نبودم، اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت،خونه ی صدتا ستاره س

تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س

میخوام از اینجا پر بگیرم بیــا و بهم کمک کن

سامان من بدونه تو میمیرم،یه ذره برام دعا کن......

با اشک می‌شود، یک قصر خوب ساخت!

چون شمع می‌توان، روشن شد و گداخت

با عشق، قلب من یکباره‌ گر گرفت

از دوری تو سوخت، با غصه‌ی تو ساخت

فرصت کم است و این، قانون عمر ماست

می‌شد غریبه بود، اما تو را شناخت...

تو گذرگاه زمان/درسراشيب جهان/تو دو روز روزگار/تو سکوتي بيقرار/تو خزون بي بهار/يه روز از يه راه دور/اومدش يه تک سوار/شدم عاشق چشاش/خنده هاي رو لباش/گرمي محبت هاش/وغم نجيب توي اون نگاش/از راه دور اومده بود/سوار بيقرار من/عاشق و دلشکسته بود/قشنگ ترين بهار من/مي خواست که عاشقش بشم/ميگفت منو دوسم داره ميخواست که پيشش بمونم/ميگفت که بي من ميميره/زندگي ام رنگي گرفت/صدا و آهنگي گرفت/مرداد داغ دست اون/تو آذر وجود من/تمام غم هامو سوزوند/رفت تو تا رو پود من/چه روزگار خوبي بود/عشق و من و اون و ديگه/حرفي ميونمون نبود/عشق حرف آخر و زده/ نميره از سرم/اون چشم هاي سياه اون/اون خنده هاش محبت هاش/غم غريب اون نگاش/يادم نميره گرمي/مرداد داغ دستاشو/اون قلب بيقرارشو/محبت و نوازشو/هنوز به پات منتظرم/قشنگ روزگار من/آخر نامه ام رسيدم/ميخوام بگم دوست دارم/با اين که تکراري شده/بزار بگم عاشقتم/نزار تو دوريت بميرم/اگه بازم ميخواي بري/عيب نداره برو ولي/تا لحظه اي که جون دارم/به پاي عشقت ميمونم/خدا نگهدار عزيزم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:46  توسط samaniii va mayamiii  | 

همسفرم باش سامانم

سامانم برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی

اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست.گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلبم ساده تر..ولی من مینویسم....من مینویسم سامان  دوستت دارم

سامان مهربانم ، اي خوب

ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که اين جا
بين آدم هايي، که همه سرد و غريبند با تو

تک و تنها ، به تو مي انديشد
و کمي ،
دلش از دوري تو دلگير است


مهربانم ، اي خوب
ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعايش اينست ؛

زير اين سقف بلند، هر کجايي هستي، به سلامت باشي
و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد


مهربانم ، اي خوب ! ياد قلبت باشد ؛
يک نفر هست که دنيايش را ،

همه هستي و رؤيايش را ، به شکوفايي احساس تو، پيوند زده
و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد ...


مهربانم ، اي خوب
يک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر انديشه و شعر است و شعور
پر احساس و خيال است و سرور


مهربانم ، اي يار، ياد قلبت باشد ؛
يک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزديک است

و به يادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعا مي کند اين بار که تو
با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي ...

میان خنده ها و گریه هایم همیشه کسی هست

که ترانه هایم را تقدیمش می کنم.

ترانه ای خواهم ساخت . به چشمانش خواهم باخت

هر شب برای چشمانش ستاره ای از آسمان عشق

می چینم و هرروز از نگاه خورشید سخن می گویم

صدای او صدای آواز برگ های صنوبر است

وقلب اونیز همیشه در گهواره کوچک قلبم خواب است

او را می شناسم و دوستش دارم

او سامان من است

عشق من

سامانم مثل همه ی وقتها برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست ...
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه با توبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
...

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است
...

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
...

و سامان  چه زیباست رویای با توبودن

سامان تو آن فرشته ای که با آمدنت به روزگار تیره و تارم رنگ مهر و وفا بخشیدی

دفترچه ی خاطرات قلبم را که خالی از عشق و یکرنگی گشته بود، سرشار از عشق و محبت کردی

من که در کوچه پس کوچه های این روزگار، گم شده بودم ناگهان با جرقه ی نگاه تو ، ای بهترینم ، پیدا شدم

تو با گرمی دستانت، با لطف بی کرانت، با عشق آسمانیت، با مهربانی بی دریغت روح زندگی را با کلام شیرینت نثارم کردی

روانه شدیم به سوی فردا در جاده ی زندگی شانه به شانه ی من روانه شدی.

به سوی فردای من و تو ...به سوی فردای ما

راه دشواری است ! اما حضور محکم و استوارمان ، شیرینترین و آسانترین راه است برای با هم بودن و با هم ماندنمان

اکنون با عطر نفس هایت زندگی را معنا خواهم کرد ...با طنین صدای دلنشینت ، روزها را شب ...و شب ها را روز خواهم کرد

آری تو آن فرشته ای که واژه به واژه عشق و مهربانی را به من آموختی

سامانم ! نازنینم ! زیباترینم ! حضور گرم و همیشگی ات را هزاران هزار بار سپاس می گویم... و یک دنیا دوستت دارم...

تنها شاهد اشک هاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه است..
هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا وفروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند.. ولی تنها به تو اشکهایم را نشان خواهم داد که تنها آشنای منی

هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم تا کسي صدايم را نشنود.. ولی تو خواهی شنید و دستی خواهی بود که اشکهایم را پاک می کند و صدایی که سکوت وحشتناکم را می شکند...
کاش همین لحظه همین الان بودی و دست های تنهایم را می فشردی و من سر بر سینه مهرت می گذاشتم تا بغض و سکوت و تنهایی را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم ...

زندگی را سفری میدانم طولانی و پر مخاطره... و باور دارم که این سفر را همسفری در خور باید... من نیز سالها به دنبال همسفری بودم که بتوانم به دستانش اعتماد کنم و به دستانم اعتماد کند... و به گاه خستگی بر شانه هایش بیارامم و زمستان را با گرمای دلش به سر رسانم. و تو پس از سالها آمدی و ماههاست که قلبم را به تپش وا داشتی و دوستم داشتی و داری. مرا با همه ی آنچه که هستم پذیرا باش و بگذار دستانت برای همیشه در دستانم بماند. خیلی دوستت دارم... همسفرم باش سامانم

اتاقم را آذین بسته ام
با تنهایی
با سکوت

با مهربانی
با گل سرخ

با ستاره ای که تو به من دادی
و فانوسی که به یادت

شب های بی تو بودن ، بی تو ماندن را ،

شب های بی رویا
و شب های دلتنگی ام را

فروغی دوباره می بخشند

تا که روزی تو بیایی و برای همیشه پیشم باشی

و تنها من و تو باشیم و یک دنیا دوست داشتن

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد

شانه هایش را برای گریستن

سینه اش را برای نهادن سرم

وچشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم

دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد

با تمام بدی ها وخوبی هایم با تمام نامهربانی ها ومهربانی هایم

دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه کند

کسی چون تو گلم... چون تو سامانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:3  توسط samaniii va mayamiii  | 

سامان دستانم را در دستانت بگير

ای که دیدنت خیاله ای که داشتنت محاله

بودنت مثل یه قصه داشتنت مثل سراب

ای که بوسیدن لبهات طعم شیرین شراب

ای که دونه دونه اشکام روی گونه هات می باره

ای که خندت یه ترانه همه حرفات عاشقانه

ای که احساس رسیدن به تو رویای شبانه

دوستت دارم

سامان دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!!من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی سامان تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم

دوباره تنها شده ام،سامان دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

دوستت دارم تو می خواهی مرا وای سامان  می ترسم نمی دانم چرا وای اگر روزی فراموشم کنی با غم هجران فراموشم کنی آه اگر نامم بمیرد بر لبت یا فرو بنشیند از سوز و تبت گر ز دریا قطره ای همچون شود مرغ دریا سینه اش طوفان شود ای دلت دریای پاک و روشنم مرغ بوتیمار این دریا منم مرغ بوتیمار این دریا منم.

سامان تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود

تو را برای آخرین گناه دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که نمی شناسم و دوست ندارم

سامان دوستت می دارم....

دلم تنگ است

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری

نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد چونین آشفته بازاری

تمام عمر هستیمو شکستی به جز بار پشیمانی نبستی

جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاری است دنیا

عجب بیهوده تکراری است دنیا

عجب خواب پریشانی است دنیا

مرا در اوج حسرتها رها کرد

عجب دریای طوفانی است دنیا

عجب یار وفا داری است دنیا

سامانم از این بهتر نمی شه بود
چه با هم خوب و یک رنگیم

اگر هر لحظه می خوامت
بذارش پای دلتنگی

تویی چشم و چراغ من
تویی آروم جون من
رفیق خنده و گریه
شریک آب و نون من

خدا حفظت کنه عشقم
خدا حفظت کنه جونم

جدا از هم نمی شه موند
نه می تونی نه می تونم


خدا حفظت کنه عشقم
برای باقی عمرم
دعا کن تا خدا ما رو
نگه داره برای هم

یه عالم آرزو داری
یکی از آرزوهاتم

برام با ارزشه خیلی
اگر گاهی تو رویاتم

تحمل می کنم مرگو
به شرطی که تو هم باشی

دلم می خواد که روز و شب
فقط پیش خودم باشی سامانم

بگو آینده مال ماست
به حرفت شک نمی یارم
بگو بین خودم با تو
دیگه فرقی نمی ذارم


خدا حفظت کنه عشقم
خدا حفظت کنه جونم

جدا از هم نمی شه موند
نه می تونی نه می تونم


خدا حفظت کنه عشقم
برای باقی عمرم
دعا کن تا خدا ما رو
نگه داره برای هم

گوش کن :

خدا حفظت کنه  سامانم

سامان فصل هایت مال من وصل هایم مال تو

ریشه هایت مال من شیشه هایم مال تو

هفته هایت مال من سال هایم مال تو

اشک هایت مال من خنده هایم مال تو

درد هایت مال من شانه های خسته من مال تو

سامان به انتظاردیدنت به دشت غم نشسته ام!

رها نکن دل مرا بیا که دل شکسته ام

مهم نيست که پيشم نبا شي

مهم نيست که ازم جدا باشي

مهم نيست که به يادم نباشي

مهم نيست که دوستم نداشته با شي

مهم نيست که مرا در ياد نداشته باشي

سامان مهم اينست که در قلب من جاي داري و من تا ابد عاشقانه مي پرستمت

سامان من اگر روح پريشان دارم
سامان من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم...

در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد

آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد

يا اگر دست زمان در ازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان،لب خندان دارم
سامانم به تو و عشق تو ايمان دارم...

من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
سامانم به تو و عشق تو ايمان دارم...

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم ؟

نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده ي مرد افکنی دارم

چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی؟

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی ؟

سامان كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت
عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــ ه بـودن

بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت

همدل وهــــــــم خانـه بـودن

كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم

خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن

در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن

كاش مـي شـد از نگاهـت پل بـه دنيـاي دلـت زد

مست چشمـــــــــان تـو بـود و

بوسـه ي نـا غافلــــــــــت زد

سامانم حسرتم تک نگاه های عاشقانه تو

حسرتم شنیدن لرزش صدای تو

حسرتم دیدن دوباره ی ناز نگاه تو

حسرتم دوباره بوسیدن تو زیر بارون

حسرتم نوشتم کلمه ی عشق روی دستای قشنگت

امیدم به نفسهات...

زنده بودنم به تبش قلبت...

اوج عشقم پاک کردن اشک های چشمات

آرزوی هر شبم دیدار دوباره ی تو

نمیدانم چرا دیگه دستام چیزی رو نمیتونه لمس کنه

انگار فقط دوست داره گرمی دستای تو رو حس کنه

تا با گرمی دستات دوباره احساس کنه ارزش داره

سامان اي عشق واقعي من

چگونه ستايشت كنم در حاليكه قلبت از محبت سرشار است و زباني براي ستودنت ندارم

چگونه ببوسمت وقتي كه عشقت در وجودم جاري مي شود

بگذار نامت را تكرار كنم... نامت زيبا و دلنشين است

چه داشته اي كه اينگونه مرا طلسم كرده اي

من اينگونه نبودم تو عشق را با من آشنا كردي

سامان تو هواي دلم را با طراوت كردي

زماني كه با تو هستم به آسمان بيكران پرواز ميكنم

پس بدان دوستت دارم و ميدانم كه براي هميشه مال هم هستيم

دلم براي کسي تنگ است

که با زيبايي کلامش مرا در عشقش غرق مي کند

دلم براي کسي تنگ است

که تنم آغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است

که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي کسي تنگ است

که پاکی و معصومیت چشمانش مرا تا اوج بی نهایت ها مجذوب می کند

دلم برای کسی تنگ است که ...

سامان ميخواهم آرام سر بر سينه ات بگذارم

ميخواهم صداي طپش قلبت مرا به خوابي آرام و رويائي فرو برد

و

با نگاهت در سکوتي لغزان غوطه ور شوم

و می خواهم قلب سرخت کلبه ی من شود...

سامان مرا به آغوشت راه بده ،

مي خواهم براي اولين بار ببوسمت
بيا چشمانمان را ببنديم

مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد

وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم

وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم

چشمانت را باز كن

لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس،
ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم
اي تنها هم آغوش من ،

بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام
وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ،

بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ،
از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد
ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ،

ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند

سامانم خیلی می خوامت

زير اين آسمان، با هم به دقيقه ها گوش مي دهیم

و صداي سرخ زندگي را مي شنویم

و من با همين خيال آرام تو ، گیسوانت را لمس مي کنم

و برق بلورين چشمهایت را به چشمانم مي نشانم

سامان دستانم را در دستانت بگير ؛

آتشي که نور آن ، شب را به خورشيد پيوند مي زند، در دستان ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:35  توسط samaniii va mayamiii  | 

مریم زندگي ام شده هاله اي از تو!

مریم گاهي فكر مي كنم

شايد واژه هايم شايسته ي از تو گفتن نيستند

وگاهي هم حس مي كنم شايد حرارت عاشقانه هايم

زیادی کافی اند

بي تو ،تمام روزهايم پر از شبهايي ست كه ماه ندارد

شبهايي كه بوي خواب هم نمي دهد . وبيداري اش

پر از توهم وهذيان است . شبهايي كه روزند و پر

از خيالهاي گنگ قشنگ ! شبهايي كه فقط يك ستاره

دارند وآن هم تويي ،مریم تو تك ستاره ي قلب منی

مریم نوشتن هم بهانه اي است كه با تو باشم

هنوز هم حصار فاصله ، روزنه ي اميدواري ام را بسته

وتو هي مي گويي حوصله كن

ومن پا به پاي شعر تو ،صبوري مي كنم

اما چه سود ؟! چند سال از اين شبهاي پر از بغض

بايد بگذرد تا بردباري من ثمر دهد؟

هنوز هم تمام راههاي ذهنم و احساسم به تو ختم مي شود

و تو هي مي گويي حوصله كن !

اما زيباي من ! حوصله ام ته كشيده ،تمام شده

كجاست گشاينده اي كه مي گويد صبر كليد گشايش است؟

وقتي كه شب آرام آرام قدم به چشم هايم مي گذارد

تو هم همراه شب به خواب چشمهايم مي آيي

گاهي دلم نمي خواهد خوابت را ببينم

آخر خوابي كه تعبير نداشته باشد قشنگ نيست

و گاهي آنقدر تشنه ي ديدنت مي شوم

كه شبم زودتر از راه مي رسد تا بيشتر تو را ببينم

براي همين عاشق شبم و خواب وبيداري هايم

مریم نازنينم ! دلم مي خواهد پايت را آرام به خوابم بگذاري

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي

مریمم توي اين كابوس درد روياي مهربونمي

مریم زیبای من بنویس

من که دستهایم دیگر توانی برای نوشتن ندارد

مریم تو بنویس .ساده و بی تکلف

تا بغضم را با واژه های تو آرام کنم

تا بهانه های بیقراری ام را با کلام موزون تو قرار بخشم

بنویس مریم نازنین من

به جای من با کلمات عشقبازی کن

و آسوده کن خوابم را خیالم را وتنفسم را

بنویس تا بخوانمت

بنویس تا ببینمت

بنویس تا جان بگیرم

مریم عشق نميپرسه كه تو كي هستي؟ ........فقط ميگه كه تو مال من هستي

مریم عشق نميپرسه كه اهل كجايي؟...........فقط ميگه كه تو قلب من هستي

مریم عشق نميپرسه كه تو چيكار ميكني؟.......فقط ميگه باعث بشي قلبم به ضربان بيافته

مریم عشق نميپرسه چرا دور هستي؟..........فقط ميگه هميشه با من هستي

مریم عشق نميپرسه كه دوستم داري؟..........فقط ميگه سامان عاشقانه دوستت داره!!

"مریم دوستت مي دارم!"
چه بخواهي چه نخواهي...

گر بخواهي مي شوم  مطرب گنجشك صدا!!!
سر هر لحظه شوق،

بر معشوقه ذوق،
رقص و آواز به پا خواهم كرد...

ور نخواهي مي شوم آب روان،
سر هر كو،
بر هر جو،
روي هر قله كوتاه و بلند،
من برايت مي جوشم،
مي خروشم،
اشك عشقي مي ريزم پنهان،
مي روم تا آن دور،
تا به درياي وجود،
باز در خلوت خود خواهم خواند:

"مریم
دوستت مي دارم
!"
چه بداني چه نداني...

« مي گويند تا شقايق هست زندگي بايد كرد » اما من ميگويم :مریم  تا تو هستي بايد زندگي كرد

تا قلب من مال تو و تو مال من هستي زندگي بايد كرد

تا وقتي كه تو از عشق و محبت ميگويي زندگي بايد كرد

تا وقتي كه سرم را به روي شانه هايت مي گذارم و از تو ميگويم زندگي بايد كرد

تا وقتي كه كلام عشق را در گوشم زمزمه مي كني زندگي بايد كرد

باز هم برايم نجواي زندگي را سر ده و از عشق و محبت و وفاداري

از باران و از درهم شكستن بت نااميدي برايم بگو ... قلبم را به تو هديه

مي دهم كه هرگاه به دوست داشتنم شك كردي آنرا بشكافي

و ببيني همواره ترا صدا ميزند ، براي تو مي نوازد و از تو ميگويد

تو كه روحم را تسخير كردي و قلبم را هديه گرفتي

می نویسم، گرچه نوشته هایم بوی غم میدهد ،می نویسم، گرچه نوشته هایم مثل قدیم

نیست می نویسم، گرچه تو دیگر نوشته هایم را هیچ گاه نمی خوانی می نویسم،

گرچه اشک هایم توان نوشتن را از من گرفته ، می نویسم با تمام وجود:

مریم دوستت دارم

اين كوچه ها هنوز بوي عبور مي دهند

تمام شهر از عطر قدم هايت لبريز است

مي خواستم بگويم تنها خطي از توست كه

مي تواند عطش واژه هايم را بخواباند

تنها خبري از توست كه مي تواند قاصدك

دلم را آسوده كند

بيتابم و درمان بيتابي ام تنفس توست

بيقرارم ودرمان بيقراري ام دستهاي توست

هنوز هم پنجره ي بيداري ام رو به

آسمان آمدنت باز است

قلمم هواي تو را دارد و

دلش مي خواهد از تو بنويسد

من مانده ام در بن بست خاطراتي كه نمي خواهم

ثبتشان كنم .خيالاتي موهوم كه فقط آزارم ميدهند

به افكارم با سماجت چسبيده اي و تمام

زندگي ام شده هاله اي از تو!

سايه اي از تو ! تو ! تو ! تويي كه نيستي !

مریم سوگند خورده ام که دگر فکر ماجرا نکنم

برای ماندن در این عشق دگر پا به پا نکنم

به چشم های تو سوگند می خورم هرگز

به چشم های کسی دیگر اعتنا نکنم

پس از تو با گلی دیگر، اگر چه زیبا تر

در این فضا که تو رویئده ای ، صفا نکنم

مریم بهت نمی گم دوست دارم ، ولی قسم می خورم دوست دارم ،
مریم بهت نمی گم كه هر چی بخوای بهت می دم ، چون همه چیزم تویی ،
نمی خوام خوابتو ببینم ، چون تو خیلی خوش تر از خوابی ،
اگه یه روزی چشمات پر از اشك صدام كن ،
مریم بهت قول نمی دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گریه می كنم ،
اگه دنبال مجسمه سكوت می گشی تا سرش داد بزنی ،
صدام كن قول میدم ساكت بمونم
اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالكی كنی ، صدام كن ، قلبم تنها
خرابه ی وجود توست........

دو دستم را به دستت می سپارم
تو می گویی دگر دردی ندارم

به پایان می رسد روزی بهارم
همان روزی که گفتم درد جاریست
و من دستت به دستی می سپارم
تو لبخندی به عشقم می نشانی
و می گویی دگر راهی ندارم !
ز خاطر می بری آرام آرام
دلم را ، خنده ام را نو بهارم
ز یادت می رود با من که گفتی
« تو را من تا قیامت دوست دارم »
به جز عمری که نیمش رفته بر باد

ندارم حاصلی از روزگارم

مریم

دلــــــــــم دریاچه ی اندوه ودرده

نـــــــــگاهم کوچه خاموش وسرده

بـــــبین این لحظه های بی تو بودن

بـــــــه شهر کوچک قلبم چه کرده

من تنها

تو تنها

من شیدا

تو رها

من عاشق

تو فارغ

من طوفان

تو قایق

من مجنون

تو لیلی

من کمی

تو خیلی

من غمگین

تو دلشاد

من اسیر

تو آزاد

من شاعر

تو عاقل

من دریا

تو ساحل

من فردا

تو دیروز

من همیشه

تو هنوز؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:31  توسط samaniii va mayamiii  | 

سامان تو كوه درد باش ، طاقت بيار و مرد باش

سامان عزيزم تو يه گلي هستي كه بايد دركنارمن بموني چون دل به دلت

بستم من هم مثل يه گلدوني گلي هستم كه توبايد دركنارم باشي تا من

زنده باشم.ميدوني چرا؟اخه وقتي گل تو گلدون باشه آدم ها به اين گل اب

ميدن ومن هم جون ميگيرم دركنارت ولي اگه تودرگلدون نباشي كسي به

من نظري نميكنه عزيزم .توكه گلي ادم ها ميبرنت دريك جاي ديگه يعني

تويه گلدون ديگه ميكارنت يه گلدون شيشه اي .ولي من يك گلدونم يه

گلدون گلي وشكسته كه رنگ تيره دارم ولي بدون عزيزم توكه گلي

ميتوني تو گلدونم باشي تا من زنده باشم.

سامان عزیزم دوست دارم تو گل من باشی و من گلدان تو

يه دنياي خوب و قشنگ تر ميخوام تورو ميخواستم حالا بيشتر ميخوام از اين كه هست دنيارو بهتر ميخوام ...

تورو حالابيشتر بيشتر ميخوام

بيا كه دل شكستم كوله بارو بستم منتظر نشستم اگه هستي هستم هر چي كه گفتم نه خيال وخامه عاشق خستت تو فكر جوابه

دوست داشتنت سرسري نيست آتش خاكستري نيست

فكر تو كار هر روزه فكر نكني يه امروزه هر چي كه گفتم نه خيال و خامه عاشق خستت تو فكر جوابه...

سامان تو رو اندازه ی شبهای مستی دوست دارم

تو رو قدر تموم ملک هستی دوست دارم

برایم این پریشون حالیا یعنی عبادت

توروجانابه حق بت پرستی دوست دارم

سامان عزيزم تو يه گلي هستي كه بايد دركنارمن بموني چون دل به دلت

بستم من هم مثل يه گلدوني گلي هستم كه تو بايد دركنارم باشي تا من

زنده باشم ميدوني چرا؟اخه وقتي گل توگلدون باشه آدم ها به اين گل اب

ميدن ومن هم جون ميگيرم دركنارت ولي اگه تو درگلدون نباشي كسي به

من نظري نميكنه عزيزم .توكه گلي ادم ها ميبرنت دريك جاي ديگه يعني

تويه گلدون ديگه ميكارنت يه گلدون شيشه اي .ولي من يك گلدونم يه

گلدون گلي وشكسته كه رنگ تيره دارم ولي بدون عزيزم توكه گلي

ميتوني تو گلدونم باشي تامن زنده باشم.

سامان عزیزم دوست دارم توگل من باشی ومن گلدان تو

كاش خوشبختي مهتاب را داشتم تاازپشت بام به درون اتاقت بتابم وبوسه اي برلبانت بزنم وميگفتم دوستت دارم سامان عزيزم....

كاش هم چون نسيم فرح بخش بهاري ازكوچكترين روزنه براتاقت به درون مي خزيدم وبرلبان هوس انگيزت مي نشتم....

وهمچون زنبوران طلايي رنگ عسل كه بروي زيباترين وخوشبوترين گل هامي نشيندوشهدشان رامي مكدلبانت رابه لبانم

براي مدت طولاني مي گرفتم وبدين وسيله جانم وتمام وجودم رابه توكه تنها يارم هستي تقديم مي كردم ودراخرميگفتم ...

دوستت دارم سامان ای بهترينم

قصه من و غم تو

قصه گل و تگرگ

ترس بی تو زنده بودن

ترس لحظه های مرگ

ای برای با تو بودن

باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته

بیهوده مترسان دل دیونه من را ز عقوبت

جزاز دو جهان چیزی نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

من عاشق آن روی چو ماهم چه بخواهی چه نخواهی

دل بسته آن چشم سیاهم چه بخواهی چه نخواهی

سامانم هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل وجان جای گرفت

که اگر سر برود مهر تو ازجان نرود

دنيا برايم قفسي كوچك است

قفسي خالي از سنگ صبور

و امروز بي گناه و دور از تو

محكوم به زيستن شده ام...

كاش دلتنگي هاي نگاهم را ببيني

سامان كاش با ترحم نگاهت از قفس آزادم كني...

سامان اين روزها كه دوستت دارم به لب آوردن

بازيچه هوس بازان شده است

و عشق هاي دروغين بيداد مي كنند...

اي تنها دليل بودن ، واي پاك ترين

برايت خواهم مرد...

خواهم مرد تا شايد پس از مرگم مرا دوست بداري

خواهم مرد تا عشق را زنده كنم و...بداني

بداني كه تا پاي جان ، تا لحظه مرگ

و تا ابد " ديوانه وار دوستت دارم "

اگـر لايــق نمـيداني نگــاهــي اگر راني به جـرم بي گناهــي

اگر نـامي مـرا ناپختـه و خــام چه قدر نسبت به من در اشتباهي

چنان با من غريب و بي وفـايي نمي بيني مـرا گويـا تو گاهـي

بدان با اين همه بي مهري ازتو دلم با تو بود خواهي نخواهـي

اگر باشــد هــزاران مــاه زيبــا فقط در آسمـان مـن تو ماهـي

اگر باشم به عالـم سرور و شاه به قصر كوچك قلبم تو شاهــي

به هر لحظه به هـر ثانيه هر جا دلـم با تو بـود خواهي نخواهـي

نشسته بر دلم مهر تو چون كوه ولي عشقم بود پيشت چو كاهي

بدان تنهاي من تـا آخــرين دم دلـم با تو بـود خواهي نخواهـي

گاهي اوقات حرف هايي در دل داري

كه نه مي توان گفت

نه مي توان نوشت

و نه مي توان سرود...

فقط بايد صبوري كرد و سكوت

تا شايد رسيد

رسيد روزي كه سنگ صبورت آمد

همان كه مثل هيچكس نيست

تا هرچه دلتنگيست تقديمش كني

........

"اما سامان تو كوه درد باش ، طاقت بيار و مرد باش"

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:3  توسط samaniii va mayamiii  | 

مریم دوستت دارم فراتر از باور يك رويا

مریم دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق

دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند

مریم دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی

دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود

مریم دوستت دارم همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و
تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود

دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند

دوستت دارم همچو باران بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد

مریم دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری

دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند

دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی

و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی
مریم دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود

دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و
خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم

مریم دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت

دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی

دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی
ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر

نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب
يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است

نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد

مریمم دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی دوستت دارم

مریم خيلي وقت بود نميديدمت

مریم خيلي وقت بود دلتنگ بودم

خيلي وقت بود براي ديدنت ثانيه ها را مي دويدم

اما وقتي ديدمت حس غريبي يافتم

چقدر سخته!!!

باز هم طي شدن تا ديداري دوباره...

اگر شب و روزم از تو بخونم

بازم کمه آخه دنیام بی تو فقط درد و ماتمه

چقد دیگه باید تو تنهایی بشینم

تا فردا دوباره تو رو ببینم

حرفای عاشقونم فقط با تو معنی میگیره

اگه یه وقت نباشی دلم از تنهایی میمیره

میدونی سامان بی تو میشه دیوونه؟؟؟؟؟؟؟

آخه میخواد شب و روز فقط کنار تو بمونه

چقدر قشنگ حتی با تو بودن تو رویا

نشستن رو بال ابرا سفر به آخر دنیا

پیش چشمات کم میارن همه میخک های دنیا

آخه از همشون قشتگ تری ای عروس رویا

مریم من تا همیشه پیشم میمونی؟

تا هر شب در گوشم آواز عشق بخونی؟

مریم روزاي بي تو بودن رو از تو دلم خط ميزنم

واسه رسيدن به نگاهت از همه چي دل ميكنم

حرفاي عاشقونمو مرهم قلبت ميكنم

يه آسمون حرفه دلو فداي عشقت ميكنم

توي تاريكي ساحل تو شدي فانوس دريا

مریم بزار اعتراف كنم كه مثل تو نيست توی دنيا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط samaniii va mayamiii  |